X
تبلیغات
گوشـــــــه این دل تاریکـــــــ

آسمون بغضتو بشکــن.....اون دیگه برنــمی گــرده...!
 

خسته از عشق بازی با واژه ها

یک دل سیر لال میشوم

و تنها خیره میمانم به لبهایت

و انتظار

که نام من چرا جاری نمی شود

از من چه انتظاری داری؟

از بس برایت مرده ام!!

از بس کلمات را قربانی کرده ام

بوی تعفن گرفته دستانم !!

لال شده ام و لال میمانم

برای اینکه دیگر لبهایم از نجوای نام تو

گُر نگیرند

و من خسته ام

از تو و دنیای تو

دیوانه شده ام

از بس به تو فکر کرده ام

دیوانه شده اند کلمات،واژه ها

از بس نام تو را تکرار کرده اند

و من سخت تلاش میکنم

که تا ابد لال بمانم

برای اینکه دیگر ، هرگز نگویم

دوستت دارم!

 

 

تخیل کن

مرا در آغوش او

که لبانش را بر هرم سینه هایم گذاشته و

پیچک شده بر اندامم

تخیل کن بوسه های وحشیانه تا سحر

و عطش لذت یکی شدن را

که من تخیل کردم تو را و سوختم

حالا نوبت توست

تخیل کن مرا

در آغوش ملتهب او...!

+تاريخ دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 14:57 نويسنده Nana*20 |

 

من اینجا دورتر از صد هزاران آدم تنها،هنوز انگار تنهایم

به تنهایی نمینازم و با این غم نمیسازم

و تو آنجا کنار روزهای شک و تردیدی

من این را خوب میدانم

ز صحبتهای خاموشت تمام حرفهایت را به آهنگ تلاطم های قلب خسته ام آرام میخوانم

هوا سرد است،هوای هردومان سرد است،زمستانی است دنیامان

و من بیهوده میخواهم به هُرم این نفس های یخ اندود گلو مانده،هوای لحظه ها را گرم بنمایم

تو هم شاید همین را سخت خواهانی!!! نمیدانم...!

فقط تغییر میخواهم،همین را خوب میدانم

و من اینجا همانند خسی در باد میتابم، هراسانم،مبادا باز طوفان شد،مبادا باد و باران شد

مبادا بودنم تکرار و بودن هایمان همرنگ دنیا شد!

دراین دنیا که هر رنگش یا بی رنگ بی رنگ است یا نیرنگ و نی رنگ است

در این دنیا که آدمهایش از سنگ است و دلهاشان برای هرچه غم در عالم است تنگ است!

تو را آرام میخواهم،بدون غم،بدون درد تنهایی،بدون شک و بی تابی! ولی......!

     

                                                                                 برای این روزهایمان،به وقت اکنون

 

 

و کلاغ هم پرید....نه تنها به خانه اش نرسید!

قصه ی غصه ی ما هم به سر نرسید!

این روزها دلم اشک...نفرین و شاید مرگ میخواهد!!

+تاريخ دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 12:33 نويسنده Nana*20 |

 

اینجا هیچ چیز واقعی نیست!

بخوان به نام عشق اما باور نکن!

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها میایم!

و این جهان به لانه ماران مانند است!

و این جهان پراز صدای حرکت پاهای مردمیست ...

که همچنانکه تورا میبوسند در ذهن خود طناب دار تو را میبافند!!!

.

.

نام منحوست را دیگر از لحظه هایم پاک میکنم!!!

هی ......با توام....بزن به چاک!!!

.

.

عمری با حسرت و اندوه زیستن نه برای خود فایده ای دارد ونه برای دیگران!

باید اوج گرفت تا بتوانیم آنچه را که آموخته ایم بادیگران نیز قسمت کنیم!

لحظات از آن توست ،آبی،سبز،سرخ،سیاه،سفید،...رنگهایی را که شایسته است

بر آنها بزن!

روزهایت رنگارنگ!

سال نو مبارک......!

 

+تاريخ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 18:53 نويسنده Nana*20 |

 

دلم بهانه ات را می گیرد...!

نوشته هایت را بارها و بارها خواندم...!

نمی خواهی که بروی...؟!

با من از رفتن نگو...!

یادت هست که چه آرام و بی بهانه از کوچه پس کوچه های دلم گذشتی...؟!

یادت هست که گفتی تمام آسمان من خلاصه در چشمان توست...؟!

اما مهربانم...!

هیچ میدانی که آسمان تو این روزها بارانیست...؟!

.

.

.

خیال من تا شانه تو پروزا می کند...تا دستانت...تا نگاهت...! با اینکه میدانم کسی مرا

بیدار خواهد کرد روزی اما...اما میخواهم از تک تک لحظه های رویایم استفاده کنم...!

میخواهم حداقل رویایت را با خود به آینده ببرم...خودت که نمی آیی..!نمی توانی خوب

...جبر است یا تقدیر...؟!فرقی هم میکند مگر...؟! مهم جای خالی تو در فردای من است!

.

بدترین حالت اینه که نتونی گریه کنی...!اما بدتر از اونم هست...اینکه حتی گریه هم

حالتو خوب نکنه...!! و بعدش به این برسی که...سهم تو از دنیا حسرت چیزایه که نداری!

.

سردرد....ق.ه.و.ه........! و دیگر هیچ...!

+تاريخ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 16:10 نويسنده Nana*20 |

 

تلاش میکنی...با هزارتا امید،میسازی رویاهاتو....با سختیهاش کنار میای....وهمه

چی و درست میکنی...اما...

تو یه چش به هم زدن و تو عین ناباوری همه چی تموم میشه...خراب میشه....و

رویاهات آوار میشن و میریزن رو سر آرزوهات! به همین راحتی!

و اونوخ خودت میمونی و یه مشت خاطره که تا همیشه تو زندگیت خودنمایی میکنه

شاید کمرنگ بشه اما بی رنگ نه!!!

خودت میمونی و دل لعنتیت!!! و نمیدونی تکلیف وعده هایی که بهش دادی چی میشه؟!

من اصلا ادعای هیچی نمیکنم....نه لیلی نه مجنون ونه هیچ چیز دیگه...من یه دخترک

ساده بودم که دوست داشت، همین!!!

فراموشی مث جون کندنه و حالا این جون کندن بهای دوست داشتنمه!!!

مقصر خودمم! نباید دل بهت میدادم!

یا نباید دل بدی و اگه دادی باید پای همه چیش بمونی...کوتاهیها و بلندیها...سختی ها

و آسونیها...تلخی ها و شیرینی هاش...

اما کاشکی مساواتی بود در این تضادها ...بین خوشی ها و ناخوشیهایش...

 

 

یه کاغذ سفید و مچاله کن!

بعد دوباره بازش کن و با دست صافش کن!

دیدی؟! هرچقدر هم که صافش کنی دیگه مث اولش نمیشه و خطوطش باقی میمونه!

حکایت دل شکسته هم همینه! دیگه هیچ وقت مثل اولش نمیشه،باورکن!

 

پ.ن۱ : نمیدانم جهان سوم کجاست! یا اینجا جهان چندم است!

فقط میدانم که در این جهان عاشق ها بی معشوق اند!!!

 

پ.ن ۲ : از لحظه ای که رفتی دنیا رو شونه هامه

اندوه رفتن تو هر ثانیه باهامه

مهتاب شبم رو گم کرد از لحظه ای که رفتی

با رفتنت امید و از لحظه هام گرفتی

هم پرسه با جنونم اما خبر نداری

چی مونده از تو پیشم؟! یه زخم یادگاری

+تاريخ سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 16:26 نويسنده Nana*20 |

 

با تو حرف میزنم... تویی که همه چیز را کشاندی به جایی که دیگر نه تاب دوری دارم

ونه پای رفتن!

با تو می گویم از چشمانی که این روزها از دست بعضی حرف ها کلافه شده اند.....

حرف هایی که مدام فاصله را هجی می کنند و دوری را...!

با تو می گویم از منی که دیگر نیست....از منی که اصلا نمی خواهد باشد...!

با تو می گویم از زبانی که نمی تواند حجم این واقعه را وصف کند...می گویمت از

لحظه هایی که از شدت درماندگی فقط صدایت می زنم...

می بینی؟؟؟ آمده ام تا جایی که حتی دلم نمی آید بگویم هرچه صلاح است...

که می گویم: او را می خواهم که صلاحم باشد! اگر هم نبود، باشد!...اما...بدان که

زندگی هم به صلاحم نخواهد بود!

تو بگو...چه می شود کرد با دلی نمی تواند نحواهد او را....و نمی خواهد که نتواند او را!

چه باید کرد با نگاهی که به در خیره می ماند؟به تقویم؟به تلفن؟  ؟

تو بگو چه منک با قلبی که بیشتر از توانش دوست دارد و دلی که فراتر از توانش تنگ

می شود...آنقدر که کلافه می شود و میزند زیر گریه و عالم و آدم را آزار می دهد؟!

تو بگو....می آید روزی که تمامی نبودن ها را بدون ن  نوشت؟!

 

 

 

می بینی که.....نتونستم! نمی خوام که بتونم...و البته نمی تونم که بخوام ...!

چی رو می خوام تموم کنم؟؟؟!

+تاريخ شنبه دوم بهمن 1389ساعت 19:32 نويسنده Nana*20 |

 

سخت می خواهمت اما....

نمی دانم چرا خواستن هایم ختم نمی شوند به توانستن!

می خواهم فریاد بزنم و بگویم:

ای مردم.......

دروغ است که خواستن،توانستن است!

که من عمری ست بار حسرت نگاهی را به دوش می کشم که هر لحظه می خواهمش

اما....!

 

خودت بگو...

چرا فاعل تمامی جمله های بی فعل من تویی؟!

چرا همیشه جمله هایم با نام تو آغاز می شوند و اینچنین خیس و ساکت به پایان می رسند؟

 

بگو چرا زبان دنیا فقط به خواستن می چرخد، به حسرت و غم تنهایی...؟

که چرا هرچه می گردم، در فرهنگ لغات روزگار خبری از وصل نیست؟

 

نمی دانم...

تو بگو کجای این روزهای دلتنگ،غرق رویای نگاهت شده ام که سلام بهار بی پاسخ مانده؟

 

و حالا که بهار رفته...

من مانده ام.....

با سالی که هر چهار فصلش زمستان است

با جمله ای ناتمام....

که خواستنش، تعبیر تمامی نتوانستن هاست....!

 


 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

+تاريخ جمعه هفتم آبان 1389ساعت 19:8 نويسنده Nana*20 |

 

یه سلام خیلی کم رنگ یعنی هرچی غیر آشتی

نمی شد اول می گفتی یه کمم دوسم نداشتی؟

 

حال تو،نه،نمی پرسم،مطمئنم خوبه حالت

هرجا هستی خوبی و خوش،خیلی راحته خیالت

 

احتمال داره یه وقتا یه کمی دلت بگیره

خب برو سراغ اون کس که دلت پیشش اسیره

 

شایدم دوس داشته باشی هنوزم بری تو بارون

فقط این یه فرق و کرده،این دفه با من نه با اون

 

میدونم کسی رو داری واسه گفتن حرفات

بعدشم قرار و عکس و دیدن و وقت ملاقات

 

یکی هست که جای من تو،پای صحبتش میشینی

نمی دونم راه دوره یا راحت اونو می بینی

 

زیادم فرقی نداره اصل اینه که بی وفایی

نمی خوام چیزی بدونم حتی اینکه تو کجایی

 

تو همین آخر پاییز یه شبی تا صبح نشستم

دیدم این دل دیوونه دوباره کار داده دستم

 

آینه رو رفتم آوردم،با تو روبه رو گذاشتم

تلخه اما باورش کن،من دیگه دوست نداشتم

 

اولش خاطره ها رو خیلی با حوصله گشتم

چون چیزی پیدا نکردم یه جوری ازت گذشتم

 

چون تو هم مثل اونایی،تازه اینکه اولاشه

چرا اون کسی که می خوام نباید تو دنیا باشه

 

می دونم حرف و دلیلات واسه جواب زیاده

کلی خستگی و کلی اتفاق فوق العاده

 

اما هرچی بنویسی بدون اون جواب من نیس

به حساب هرکسی خوب باشه،به حساب من نیس

 

مهم اینه که نمیشه عاشقی از روی اجبار

باز میشی مثل بقیه قصه همیشه تکرار

 

از تو کمتر گله دارم،از خودم دارم شکایت

نتونس بگذره با تو از رو مرز بی نهایت

 

دوباره رفتم تو فکر لیلی و سراغ مجنون

هر چی زود بیاد به دستت،زود میره از پیشت آسون

 

تو طلوع زرد خورشید رای راسی فکرامو کردم

قول دادم تو جاده عشق،دیگه هرگز برنگردم

 

اون کسی که من می خوامش یا فرشتس یا ستارس

جنس بغضش از مه و از تیکه های ابر پارس

 

توی رویاهاش همیشه من می مونم می درخشم

تو که این جوری نبودی چه جوری تو رو ببخشم

 

شایدم کاری نکردی،ساقه من شکنندس

اینکه با سرما نسازه تقصیر خود پرندس

 

تقصیر تو نبوده،من به دردت نمی خوردم

تو رو هم مثل بقیه دست سرنوشت سپردم

 

نشونی نمی نویسم تو همون کوچه و شهرم

جوابم ازت نمی خوام چونکه دیگه با تو قهرم

 

تو خیال کن از تو دورم یه جایی اون ور دنیا

آخرای فصل پاییز،نزدیکای شب یلدا

 

+تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 18:7 نويسنده Nana*20 |

 

هی فلانی می دانی؟می گویند رسم زندگی چنین است...

می آیند...می مانند...عادت می دهند...و می روند...

و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی!

راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است؟!...

مثل همه فلانی ها...!

*****

هرچه بر من گذشت حقم بود

من از این بیش سزاوارم

تو گناهی نداری ای زیبا

مرگ بر من که دوستت دارم

 

سرنوشتی تلخ در لبخند من غم ریخته

این دلم انگار مدتهاست  در هم ریخته

یک نفر از روزهای من بهشتم را گرفت

دست نا اهلی درون من جهنم ریخته

من وجودم سست شد پاشید از هم خرد شد

برگهای عمر من بعد از تو کم کم ریخته

مردم از چشم من می خوانندعاشق پیشه ام

چشمهایم آبرویم را در عالم ریخته

می روم دور از خودم باشم  کناری،گوشه ای

هرکجا پا می گذارم باز آدم ریخته!

+تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 1:28 نويسنده Nana*20 |